تبليغاتX
اِرمینه - سیاست ما عین خیانت ماست!
اِرمینه
سیاسی- غیر سیاسی!
سیاست ما عین خیانت ماست!

عهد کرده بودم که در دور جدید کمتر سیاسی بنویسم اما نمی دانم این جاذبه ی سیاست است یا یا دافعه آن که گاهی آدم را وادار به واکنش می کند، هرچه هست شکستن عهد شخصی ساده است اما عذاب وجدان دارد!

در مخیله ما از خود گذشتن برای به تو رسیدن نیست که برای به او رسیدن است، بار فلسفی دارد اما به بیانی برای به او رسیدن نه تنها باید از خود گذشت که باید از تو هم نگذشت!

وقتی روز، روز فتنه است نباید منتظر حرف بود که ایما و اشاره را برای همین روزها گذاشته اند تا بلکه آنچه بین ماست به گوش کسی نرسد اما اگر خود را به نشنیدن زدی و کار به حرف کشید کسی را ملامت نکن که تو خود ایما را ندیدی یا ندیده گرفتی!

حرف به اینجا کشیده بود که گاهی برای خراب شدن کارها لازم نیست زیادی اشتباه کنی تنها یک اشتباه هم کافیست، و اینکه مَثَل مورد مذکور به مانند آن است که ناموست را به معتمدی بسپاری و باقی قضایا...!

نوشته بود:"ستم کردن دلیل نمی خواهد"، خوب که فکر کردم دیدم لجاجت هم دلیل نمی خواهد، خودخواهی هم نمی خواهد اصلا خوب که فکر میکنی می بینی خیلی چیزهای دیگر هم دلیل نمی خواهد!

این حرفها سیاسی نبود البته شاید هم بود نمی دانم اما چیزی که این روزها ذهنم را به خود مشغول کرده این است که خیلی وقت است ظاهرا سیاستمان عین دیانتمان نیست اما دیانتمان عین سیاستمان است!

ماجرای شیخ معزول هم این روزها همه اش در این ذهن سراسر مشغول رژه می رود، کسی که مدافع ولایت فقیه بود و در این باره کتاب نوشته بود روزی در برابر ولی فقیه زمانش که خود به آن معترف بود ایستاد، اینکه چرا ایستاد البته شاید دلایل زیادی داشت شاید هم مثل خیلی چیزها نیازی به دلیل نداشت، اما هر چه بود دفاع او از مهدی هاشمی برادر دامادش هادی که از قضا رئیس دفترش هم بود کار را بدین جا کشاند، البته باید تاریخ را ورق بزنی تا ببینی به یکباره همه چیز خراب نشد؛ پروسه زمانی بود اما با همان یک اشتباه شاید همه چیز خراب شد(شاید هم درست!)

این روزها کسی هست که به قیمت خراب شدن همه چیز( شاید هم درست شدنش!) خود را وقف حمایت از کسی کرده است!

سنت استدراج را می گویی، همان است که در ابتدا فکر نمی کنی به فلان جا برسی اما در انتها بدون انکه بفهمی چرا به همانجا می رسی!

 و اینکه هر خطایی گناه نیست اما اصرار بر هر خطایی قطعا گناه است!

و اینکه یک نفر برای ما مُرد!

به همین سادگی...!

به همین شیرینی...!

بَنگ!

اضافات:

- گرچه این روزها حال و هوای خوشی نداشتیم اما چون درگیر جشن عروسی همزادمان بودیم بهانه خوبی برای به زور خندیدن داشتیم!

- آن را گفتم اما این را هم بگویم که خطوط تلفنمان هم این روزها به دلیل کابل برگردان قطع بود گویا همه چیز دست به دست هم داده بود!

- بنابر همان این نبودن و ننوشتن و نجوابیدن و ... را نه به حساب دلخوری(!)، نه رفتن قاطی مرغها(زبانم لال!) ، نه حادثه غیر مترقبه و نه چیز دیگری بگذارید!

- میل به شوخی دارم اما شاید بعد از این.

- همین قدر بگویم که حس می کنم باید منتظر اتفاقات عجیب و غریبی باشیم!

- اینجا هوا آفتابی است اما نسیم مطبوعی برایمان وزیدن گرفته است گمان کنم بخاطر همان تصمیمی است که اخیرا اتخاذ نمودیم!، هوای یک سفر زیارتی به سرم زده، تک و تنها! اما همچنان در حال مقاومت کردنم! ...دلم نمیخواهد این کتاب را تمام کنم با کلمه ، کلمه اش زندگی کردم! خدایش بیامرزاد، نویسنده اش را می گویم!

- و در انتها... ناخن می جَوَم، پس هستم!

اللهم انك عليم ذو اناه و لا طاقه لنا بحكمك...


لينك | نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط ارمینه|