من راس ماله الرجاء...


- اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَهْتِکُ الْعِصَم...

- اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَحْبِسُ الدُّعَاءَ...

- مَوْلاَيَ کَمْ مِنْ قَبِيحٍ سَتَرْتَهُ...

يَا إِلَهِي بَعْدَ تَقْصِيرِي وَ إِسْرَافِي عَلَى نَفْسِي مُعْتَذِراً نَادِماًمُنْکَسِراً مُسْتَقِيلاً مُسْتَغْفِراً مُنِيباً مُقِرّاً مُذْعِناً مُعْتَرِفا...

- مَوْلاَيَ وَ رَبِّي صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِکَ فَکَيْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِکَ‏وَ هَبْنِي صَبَرْتُ عَلَى حَرِّ نَارِکَ فَکَيْفَ أَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إِلَى کَرَامَتِکَ‏أَمْ کَيْفَ أَسْکُنُ فِي النَّارِ وَ رَجَائِي عَفْوُکَ‏فَبِعِزَّتِکَ...

...............

ارْحَمْ مَنْ رَأْسُ مَالِهِ الرَّجَاءُ... کسی که سرمایه ای جز امید به تو نداره و میگه ارحم... رحم نمی کنی؟ 

به حق سرمایه اش؟!

اضافات:

مگه تو این دنیا دعایی زیباتر از کمیل هم هست؟!

انقلابی گری؛ لطفا با تامل بخوانید!


البته يكى از مسائل مهم، مسئله‌ى بصيرت است. من به شما عرض بكنم؛ بصيرت در اين دوران و در همه‌ى دورانها به معناى اين است كه شما خط درگيرى با دشمن را تشخيص دهيد؛ كجا با دشمن درگيرى است؟ بعضى‌ها نقطه‌ى درگيرى را اشتباه ميكنند؛ خمپاره و توپخانه‌ى خودشان را آتش ميكنند به سمت يك نقطه‌اى كه آنجا دشمن نيست، آنجا دوست است. بعضى‌ها رقيب انتخاباتى خودشان را «شيطان اكبر» به حساب مى‌آورند! شيطان اكبر آمريكاست، شيطان اكبر صهيونيسم است؛ رقيب جناحى كه شيطان اكبر نيست، رقيب انتخاباتى كه شيطان اكبر نيست. من طرفدار زيدم، شما طرفدار عمروئى؛ من شما را شيطان بدانم؟ چرا؟ به چه مناسبت؟ در حالى كه زيد و عمرو هر دو ادعاى انقلاب و اسلام ميكنند، در خدمت اسلام و در خدمت انقلابند. خط درگيرى با دشمن را مشخص كنيم. گاهى هست كه يك نفرى در لباس خودى است، اما حنجره‌ى او سخن دشمن را تكرار ميكند! خب، او را بايد نصيحت كرد؛ اگر با نصيحت عمل نكرد، انسان با او بايد حد و مرز تعريف كند: خط فاصل. جدا ميشويم. اگر بناست شما با همان احساساتى كه رژيم صهيونيستى نسبت به جمهورى اسلامى دارد - ولو با يك ادبيات ديگرى - بخواهى در مقابل جمهورى اسلامى بايستى و حرف بزنى، خب با رژيم صهيونيستى چه فرقى دارى؟ اگر با همان منطقى كه آمريكا در مقابل جمهورى اسلامى عمل ميكند، شما بخواهى با آن منطق با جمهورى اسلامى تعامل كنى، خب شما با آمريكا فرقى ندارى. اين مسئله جداست. اما يك وقت هست كه نه، اينجورى نيست. ممكن است اختلافات، اختلافات عميقى هم باشد، اختلافات بزرگى هم باشد، اما انسان دشمن را با غيردشمن نبايد اشتباه كند؛ دشمن حساب ديگرى دارد، غيردشمن حساب ديگرى دارد. خط درگيرى با دشمن را بايد ترسيم كرد، مشخص كرد؛ اين بصيرت ميخواهد. بصيرتى كه ما عرض ميكنيم، اين است.

 يك عده‌اى از آن طرف مى‌افتند، يك عده‌اى از اين طرف مى‌افتند. يك عده‌اى با دشمن هم معامله‌ى دوست ميكنند، فرياد دشمن را هم نميشناسند، چون از حنجره‌ى ديگرى در مى‌آيد؛ يك عده هم از اين طرف، هركسى كه اندك اختلاف سليقه‌اى با آنها دارد، به حساب دشمن ميگذارند! بصيرت، آن خط وسط است؛ آن خط درست است.

(بيانات در دیدار بسيجيان استان خراسان شمالی ۱۳۹۱/۰۷/۲۴)

...............................

گفته شد كه بعضى‌ها نظرات كارشناسى ميدهند، با نظر رهبرى مخالف است، ميگويند آقا اين ضد ولايت است. من به شما عرض بكنم؛ هيچ نظر كارشناسى‌اى كه مخالف با نظر اين حقير باشد، مخالفت با ولايت نيست؛ ديگر از اين واضح‌تر؟! نظر كارشناسى، نظر كارشناسى است. كار كارشناسى، كار علمى، كار دقيق به هر نتيجه‌اى كه برسد، آن نتيجه براى كسى كه آن كار علمى را قبول دارد، معتبر است؛ به هيچ وجه مخالفت با ولايت فقيه و نظام هم نيست. البته گاهى اوقات ميشود كه اين حقير خودش در يك زمينه‌اى كارشناس است؛ بالاخره ما هم در يك بخشهائى يك مختصر كارشناسى‌اى داريم؛ اين نظر كارشناسى ممكن است در مقابل يك نظر كارشناسى ديگر قرار بگيرد؛ خيلى خوب، دو تا نظر است ديگر؛ كسانى كه ميخواهند انتخاب كنند، انتخاب كنند. در زمينه‌هاى فرهنگى، در زمينه‌هاى آموزشى - در بخشهاى مخصوصى - بالاخره ما يك مختصرى سررشته داريم، يك قدرى كار كرديم؛ اين ميشود نظر كارشناسى. به هر حال هيچگاه اعلام نظر كارشناسى و نظر علمى، معارضه و مبارزه و مخالفت و اعلام جدائى از رهبرى و ولايت و اين حرفها به حساب نمى‌آيد و نبايد بيايد.

 

يك وقت مثلاً فرض كنيد قضيه‌ى غزه پيش مى‌آيد، يك مشت جوان دانشجو ميگويند اين فلان فلان شده‌ها، اين صهيونيستهاى خبيث سر بچه‌هاى غزه دارند بمب ميريزند، فلان ميكنند؛ برويم پدرشان را دربياوريم؛ راه مى‌افتند، ميروند فرودگاه! خب، اين احساسات، احساسات مقدس و پاكى است. امثال من كه يك كنار نشستيم و داريم نگاه ميكنيم، آدم ميخواهد جانش را فداى يك چنين احساساتى بكند؛ اين واقعاً ارزش دارد. اينكه امام فرمودند من دست و بازوى بسيجى‌ها را ميبوسم، جايش همين جاست. آدم وقتى مى‌بيند كه يك جوانى اينجا توى خانه، در گرماى تابستان كولر و يخچال دارد، در سرماى زمستان وسيله‌ى گرمائى دارد، دانشگاه ميرود، درس ميخواهد، موفقيت دارد، بعد يكهو مسئله‌ى غزه ميخواهد او را به حالت انفجار برساند، ميگويد ميخواهم بروم آنجا؛ خب، اين احساس، احساس باارزشى است؛ اما رفتن، غلط است. احساس، خوب است؛ اما اين احساس نبايد موجب شود كه ما حالا راه بيفتيم برويم غزه. رفتن به غزه، آن وقت نه ممكن بود، نه جايز بود؛ اگر ممكن هم بود، جايز نبود.

خب، اينجا بين آرمان‌گرائى و بين آن واقعيت و دستورى كه حالا از قول رهبرى نقل كردند، كه نبايد برويد غزه، يك تعارضى درذهن اين جوان به وجود مى‌آيد. نه، هيچ تعارضى وجود ندارد. آن احساس، احساس خوبى است؛ اما تصميمى كه بر اساس يك احساس گرفته بشود، يك مطالعه‌ى دقيق، موشكافانه و عالمانه پشت سرش نباشد، آن تصميم، لزوماً تصميم درستى نيست. گاهى اوقات تصميم، تصميم غلطى است.

بنابراين آرمان‌گرائى به‌هيچ‌وجه به معناى در همه‌ى زمينه‌ها پرخاشگرى كردن، برخى از واقعيات لازم و مصلحتهاى لازم را نديده گرفتن، نيست. مصلحت هم شده يك اسم منفور؛ آقا مصلحت‌گرائى ميكنند! خب، اصلاً بايد ملاحظه‌ى مصلحت بشود. هيچ وقت نبايد گفت كه آقا حقيقت با مصلحت هميشه منافات دارد؛ نه، خود حقيقت يكى از مصلحتهاست، خود مصلحت هم يكى از حقايق است. اگر مصلحت‌انديشىِ درست باشد، بايد رعايت مصلحت را كرد؛ چرا نبايد رعايت مصلحت را كرد؟ بايد مصالح را ديد.

 

خب، بنده اينجا يادداشت كردم كه هيچ منافاتى وجود ندارد بين انجام دادن وظائفى كه جوانى و آرمان‌گرائى به انسان ديكته ميكند، و بين ملاحظه‌ى مصالح مديريتى كشور، ملاحظه‌ى قانون، ملاحظه‌ى تدبير و درايت مديريتى در كشور. يعنى ميتوان آرمان‌گرا بود، به احساسات جوانى هم پاسخ داد و بر طبق اقتضاى جوانى و آرمان‌گرائى عمل كرد؛ در عين حال جورى هم بود كه با مصلحت كشور و با مصالح مديريتى كشور تعارض و اصطكاكى نداشته باشد. بنابراين به نظر من توقع از مجموعه‌ى دانشجوئى، جزو توقعات زيادى نيست؛ ميتوان چنين توقعى را از دانشجوها داشت.

خب، در مسئله‌ى اخلاق، اين نكته را هم عرض بكنم - اين را بعداً ميخواستم عرض كنم؛ چون ميترسم وقت بگذرد، جلوتر عرض ميكنم؛ زيرا جزو اساسى‌ترين مسائل است - پرهيز از قول به غير علم، از غيبت، از تهمت. من خواهش ميكنم شما جوانهاى عزيز به اين مسئله اهتمام بورزيد. همين طور كه در زمينه‌هاى مختلف اهتمام به طهارت عملى داريد - به نماز اهتمام داريد، به روزه اهتمام داريد، به پرهيز از تعرضهاى جنسى اهتمام داريد - به اين مسئله هم اهتمام داشته باشيد. اگر چنانچه ما چيزى را به كسى نسبت بدهيم كه در او نيست، خب اين ميشود تهمت. اگر چنانچه چيزى را بگوئيم كه به آن علم نداريم؛ مثلاً يك شايعه است - يك نفرى يك حرفى را از قول يكى نقل ميكند، ما هم همان را دوباره تكرار ميكنيم - خب، اين كمك كردن به شايعه است، اين شايعه‌پردازى است؛ قول به غير علم است. قول به غير علم، خود قولش هم اشكال دارد، عمل كردن به آن امر غير معلوم و بدون علم هم اشكال دارد؛ «و لا تقف ما ليس لك به علم».(4) «لا تقف»، يعنى چيزى را كه علم به آن ندارى، دنبال نكن، دنبال نرو. دنبال كردن، هم در زمينه‌ى عمل هست، هم در زمينه‌ى گفتار هست. 

 

( بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار دانشجویان ۱۳۹۱/۰۵/۱۶)

 

...................................................................................

يك سؤال ديگر اين است كه بعضى‌ها ميگويند وحدت، بعضى‌ها ميگويند خلوص؛ شما چه ميگوئيد؟ من ميگويم هر دو. خلوص كه شما مطرح ميكنيد - كه ما بايست از فرصت استفاده كنيم و حالا كه غربال شد، يك عده‌اى را كه ناخالصى دارند، از دائره خارج كنيم - چيزى نيست كه با دعوا و كشمكش و گريبان اين و آن را گرفتن و با حركت تند و فشارآلود به وجود بيايد؛ خلوص در يك مجموعه كه اينجورى حاصل نميشود؛ ما به اين، مأمور هم نيستيم. در صدر اسلام، خوب، با پيغمبر اكرم يك عده بودند؛ سلمان بود، اباذر بود، ابىّ‌بن‌كعب بود، عمار بود، كى بود، كى بود؛ اينها درجه‌ى اول و خالص‌ترينها بودند؛ عده‌اى ديگر از اينها يك مقدارى متوسطتر بودند؛ يك عده‌اى بودند كه گاهى اوقات پيغمبر حتّى به اينها تشر هم ميزد. اگر فرض كنيد پيغمبر در همان جامعه‌ى چند هزار نفرى - كه كار خالص‌سازى خيلى آسانتر بود از يك جامعه‌ى هفتاد ميليونى كشور ما - ميخواست خالص‌سازى كند، چه كار ميكرد؟ چى برايش ميماند؟ آن كه يك گناهى كرده، بايد ميرفت؛ آن كه يك تشرى شنفته، بايد ميرفت؛ آن كه در يك وقتى كه نبايد از پيغمبر اجازه‌ى مرخصى بگيرد، اجازه‌ى مرخصى گرفته، بايد ميرفت؛ آن كه زكاتش را يك خرده دير داده، بايد ميرفت؛ خوب، كسى نميماند. امروز هم همين جور است. اينجورى نيست كه شما بيائيد افراد ضعاف‌الايمان را از دائره خارج كنيد، به بهانه‌ى اينكه ميخواهيم خالص كنيم؛ نه، شما هرچه ميتوانيد، دائره‌ى خلّصين را توسعه بدهيد؛ كارى كنيد كه افراد خالصى كه ميتوانند جامعه‌ى شما را خالص كنند، در جامعه بيشتر شوند؛ اين خوب است. 

 

 ببينيد، نبادا كسى تصور كند كه رهبرى يك نظرى دارد كه برخلاف آنچه كه به عنوان نظر رسمى مطرح ميشود، در خفا به بعضى از خواص و خلّصين، آن نظر را منتقل ميكند كه اجراء كنند؛ مطلقاً چنين چيزى نيست. اگر كسى چنين تصور كند، تصور خطائى است؛ اگر نسبت بدهد، گناه كبيره‌اى انجام داده. نظرات و مواضع رهبرى همينى است كه صريحاً اعلام ميشود؛ همينى است كه من صريحاً اعلام ميكنم.

( بيانات در ديدار دانشجويان در یازدهمین روزماه رمضان ۱۳۸۹/۰۵/۳۱)

 

.............................................

شرط ديگر اين است كه در قضايا افراط وجود نداشته باشد. طبيعت جوان، طبيعت تحرك و تندى است. اين دوره ى زندگى شما را ما هم گذرانده ايم؛ آن هم در دورانهاى انقلاب و اوائل مبارزات و اينها بوده. تندى را ميدانم چيست. خيلى هم به ما نصيحت ميكردند كه آقا تندى نكنيد، ما ميگفتيم كه نميفهمند چقدر لازم است تندى كردن. ميدانم تصور شما چيست، اما حالا از ما بشنويد ديگر. مراقب باشيد تندروى، انسان را پيش نميبرد. با فكر، تصميم بگيريد. البته جوانِ امروز از جوان دوره ى ما فكورتر است؛ اين را به شما عرض بكنم. شما امروز جوانهائى هستيد كه تجربه تان، اطلاعتان، آگاهى هايتان از آن دوره ى جوانى ما - از پنجاه سال پيش از اين - خيلى بيشتر است؛ قابل مقايسه نيست با جوان امروز. بنابراين توقع اينكه شماها مدبرانه و فكورانه فكر كنيد و بدون تندروى، بدون افراط و تفريط توى قضايا، رفتار كنيد، توقع زيادى نيست.

 

(بيانات در ديدار دانشجويان و نخبگان علمی ۱۳۸۸/۰۶/۰۴ )

............................................................................

اين را هم عرض بكنيم؛ اين حرفى كه من امروز زدم و از بعضى از مسئولان و سران كشور گله‌گزارى كردم، موجب نشود كه حالا يك عده‌اى راه بيفتند، بنا كنند عليه اين و آن شعار دادن؛ نه، بنده با اين كار هم مخالفم. اينكه شما يك نفر را به عنوان ضد ولايت، ضد بصيرت، ضد چه، مشخص كنيد، بعد يك عده‌اى راه بيفتند عليه او  شعار بدهند، مجلس را به هم بزنند، بنده با اين كارها هم مخالفم؛ اين را من صريح بگويم. اين كارهائى كه در قم اتفاق افتاد، بنده با اينجور كارها مخالفم. آن كارهائى كه در مرقد امام اتفاق افتاد، بنده با اينجور كارها مخالفم. بارها به مسئولين و كسانى كه ميتوانند جلوى اين چيزها را بگيرند، تذكر داده‌ام. آن كسانى كه اين كارها را ميكنند، اگر واقعاً حزب‌اللَّهى و مؤمنند، خب نكنند. مى‌بينيد كه تشخيص ما اين است كه اين كارها به ضرر كشور است، اين كارها به نفع نيست. با احساساتشان راه بيفتند اينجا، آنجا، عليه اين شعار بدهند، عليه آن شعار بدهند؛ اين شعاردادن‌ها كارى از پيش نميبرد. اين خشمها را، اين احساسات را براى جاى لازم نگه داريد. در دوران دفاع مقدس اگر بسيجى‌ها ميخواستند همين طور بروند يك جائى، طبق ميل خودشان حمله كنند، كه خب پدر كشور در مى‌آمد. نظمى لازم است، انضباطى لازم است، مراعاتى لازم است. اگر چنانچه به اين حرفها اعتنائى ندارند، آنها كه خب حسابشان جداست؛ اما آن كسانى كه به اين حرفها اعتناء دارند و مقيدند كه برخلاف موازين شرع حركت نكنند، بايد مراقبت كنند، از اين كارها نكنند.

( بیانات در دیدار مردم آذربایجان با رهبر انقلاب ۱۳۹۱/۱۱/۲۸)

.............................................

عده ای در اول انقلاب خيلى تند و داغ و پُرشور بودند، اما متأسفانه فكر دينى آنها عمق نداشت؛ با اولين باد سردى كه از طرف تبليغات دشمنان آمد، برگ و بار انقلابى شان ريخت و جوشش انقلابى شان تمام شد! بعضى ها صدوهشتاد درجه اين طرف غلتيدند. من يك وقت به يكى از اين آقايان گفتم كه شماها اوايل انقلاب در زمينه ى مسائل اقتصادى چپِ چپ بوديد و ما از تندروى هاى چپگرايى شما را منع مى كرديم؛ اما الان شما رفته ايد منتهااليه جهت مقابل، و شده ايد راستِ راست! ما همان جايى كه قبلاً بوديم، ايستاده ايم و باز شما را از تندروى هاى راست گرايانه منع مى كنيم! اين به خاطرِ نداشتن عمق است؛ به اين دليل است كه ريشه ى اعتقادى و فكرى وجود ندارد. 

(بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار دانشجويان بسيجى ۱۳۸۴/۰۳/۰۵ )

..........................................

فضاى اهانت و هتك حرمت در جامعه، يكى از آن چيزهائى است كه اسلام مانع از آن است؛ نبايد اين اتفاق بيفتد. فضاى هتك حرمت، هم خلاف شرع است، هم خلاف اخلاق است، هم خلاف عقل سياسى است. انتقاد، مخالفت، بيان عقايد، با جرأت، هيچ اشكالى ندارد؛ اما دور از هتك حرمتها و اهانتها و فحاشى و دشنام و اين چيزها. همه هم در اين زمينه مسئولند. اين كار علاوه بر اينكه فضا را آشفته ميكند و اعصاب آرام جامعه را به هم ميريزد - كه امروز احتياج به اين آرامش هست - خداى متعال را هم از ما خشمگين ميكند. من ميخواهم اين پيامى باشد به همه‌ى آن كسانى كه يا حرف ميزنند، يا مينويسند؛ چه در مطبوعات، چه در وبلاگها. همه‌ى اينها بدانند، كارى كه ميكنند، كار درستى نيست. مخالفت كردن، استدلال كردن، يك فكر سياسى غلط يا يك فكر دينى غلط را محكوم كردن، يك حرف است، مبتلا شدن به اين امرِ خلاف اخلاق و خلاف شرع و خلاف عقل سياسى، يك حرف ديگر است؛ ما اين دومى را به طور كامل و قاطع نفى ميكنيم؛ نبايد اين كار انجام بگيرد. متأسفانه بعضى اين كار را ميكنند. من بخصوص به جوانها توصيه ميكنم. بعضى از اين جوانها بلاشك مردمان بااخلاص و مؤمن و خوبى هم هستند، اما خيال ميكنند اين وظيفه است؛ نه، من عرض ميكنم اين خلاف وظيفه است، عكس اين وظيفه است.
البته از نفوذها، از اغواهاى شيطانى دشمنان، از دخالتهاى دشمنان هم نبايد غفلت كرد. همان طور كه امام بارها ميفرمودند، گاهى اينجور افراد وارد اجتماعات پرشور و مؤمن و مخلص ميشوند و آنها را به يك سمتى و يك حركتى ميكشانند؛ از اين هم نبايد غفلت كرد؛ هم غفلتهاى ناشى از احساساتى شدن، هم ناشى از نديدن دستهاى دشمن. بنابراين من بخصوص از جوانها ميخواهم كه نگذارند اين فضاى غيبت و تهمت و فحاشى و هتاكى و شكستن حرمتها ادامه پيدا كند. وقتى كه ادامه پيدا كرد، طبعاً همان طور سرايت هم ميكند - مثل بيمارى مسرى - ناگهان مى‌بينيد مثلاً در نمازهاى جمعه كه محل خشوع و ذكر و توجه است، يك چنين چيزهائى گاهى احياناً ديده ميشود، كه غلط اندر غلط است. انسان اگر چنانچه آن خطيب نماز جمعه را قبول ندارد، خب، اصلاً پاى خطبه‌اش نمى‌نشيند، به او اقتداء هم نميكند، مى‌آيد بيرون. يا حتّى گاهى اوقات در درسها، در محيطهاى علمى و درسى از اين چيزها ديده ميشود؛ كه اينها غلط است، مضر است و مخالف مصلحت انقلاب است؛ اينها همان ضربه زدن و شكاف ايجاد كردن و تَرك‌دار كردن هيئت عظيم و شفاف و باشكوه نظام اسلامى است كه دارد با قدرت حركت ميكند و پيش ميرود.

(بيانات در ديدار اعضاى مجلس خبرگان رهبرى ۱۳۸۹/۱۲/۱۹)

........................................

 

اینها مقدس‏ مآبِ آن‏ طوری نبودند؛ اما جهل مرکب داشتند؛ یعنی طبق یک بینش بسیار تنگ‏ نظرانه و غلط، چیزی را برای خودشان دین اتخاذ کرده بودند و در راه آن دین، می ‏زدند و می ‏کشتند و مبارزه می‏ کردند!
البته رؤسایشان خود را عقب می ‏کشیدند. اشعث ‏بن ‏قیس ‏ها و محمّد بن ‏اشعث‏ ها همیشه عقب جبهه‏ اند؛ اما در جلو، یک عده آدمهای نادان و ظاهربین قرار دارند که مغز اینها را از مطالب غلط پُر کرده‏اند و شمشیر هم به دستشان داده‏اند و می‏ گویند جلو بروید؛ اینها هم جلو می‏ آیند، می ‏زنند، می ‏کشند و کشته می ‏شوند؛ مثل ابن ‏ملجم. خیال نکنید که ابن ‏ملجم مرد خیلی هوشمندی بود؛ نه، آدم احمقی بود که ذهنش را علیه امیرالمؤمنین پُر کرده بودند و کافر شده بود.

(بیانات در دیدار با مردم - 1370/1/26 )

....................................

دشمنان دین، که امیرالمؤمنین قبل از زمان خلافت و در زمان خلافتش، دست از آنها برنداشت، مگر قدرت نداشتند؟! قدرتهای سیاسی داشتند، قدرتهای نظامی داشتند. بعضی، قدرتهای مردمی داشتند، نفوذ داشتند، ادّعای معنویت می  کردند، مقدّس  مآب بودند. بعضی مثل خوارج شبیه یک عدّه از انقلابی  نماهای افراطی ما بودند که هیچ کس را هم قبول نداشتند. فقط خودشان را قبول داشتند و طرفدار دین می دانستند؛ هیچ کس دیگر را هم قبول نداشتند. مثل کسانی که اوّل انقلاب، امام را هم به انقلابیگری قبول نداشتند! امیرالمؤمنین، با اینها روبه رو شد؛ تار و مارشان کرد و فرمود: «اگر من با اینها درنمی افتادم، هیچ کس جرأت نمی  کرد با اینها دربیفتد.» طرفهای امیرالمؤمنین، این طور افراد بودند.

 ( بیانات در دیدار با مردم-1372/10/6 )

 

اضافات:

- دیگه جایی واسه اضافات نمونده!

- نسیم کارگزاران وزیدن گرفته ظاهرا چپ و راست تازه دارن می فهمن تا کجا قافیه رو باختن!

پارادایم؛ لطفا با دقت بخوانید!


پارادایم چیست؟!

روانشناسان 5 میمون را در یک قفس قرار دادند و در وسط قفس چهارپایه ای قرار دادند که بر روی ان یک موز قرار داشت. به محض اینکه یکی از میمون ها برای خوردن موز اقدام می کرد از بالای سلول اب سردی بر روی هر 5 میمون ریخته می شد که برای انها خوشایند نبود این باعث شد که بعد از مدتی هر کدام از میمون ها که برای خوردن موز به سمت چهار پایه می رفت 4 میمون دیگر به او حمله کنند و از ترس ریخته شدن اب سرد او را کتک بزنند. بعد از مدتی موز بر روی چهار پایه بود و 5 میمون به زندگی عادی خود بدون توجه به موز مذکور ادامه می دادند!

روانشناسان یکی از میمون ها را خارج و میمون جدیدی را وارد قفس کردند، میمون تازه وارد به محض دیدن موز بر روی چهار پایه به سمت موز شتافت اما با واکنش شدید سایر میمون ها مواجه شد! 4 میمون دیگر میمون جدید را به شدت کتک زدند و البته می دانستند هم برای چه کتک می زنند اما میمون جدید نمی دانست دقیقا برای چه کتک می خورد! بعد از مدتی میمون جدید هم فهمید که نباید به سمت موز رفت اما چرایش را خبر نداشت اب سردی هم با نخوردن موز در کار نبود و این چنین شد که او هم بی خیال موز مذکور شد!

روانشناسان میمون دوم را از قفس خارج کردند و میمون جدیدی را وارد کردند و اتفاق مشابهی افتاد اینجا میمون جدید الورود نمی دانست دقیقا برای چه کتک می خورد یکی از ان 4 میمون هم نمی دانست برای چه کتک می زند اما 3 میمونی اولیه می دانستند برای چه میمون جدید را که قصد خوردن موز را داشته کتک می زنند!

این روند همینطور ادامه پیدا کرد تا در نهایت میمون پنجم یعنی اخرین بازمانده از 5 میمون اولیه که در جریان اب سرد بعد از خوردن موز بود هم از قفس خارج شد و میمون جدیدی وارد شد و دوباره داستان تکرار شد اینجا دیگر نه هیچ کدام می دانستند برای چه می زنند و نه میمون تازه وارد می دانست برای چه می خورد فقط می دانستند که هر میمونی که نزدیک موز شد باید 4 میمون دیگر او را بزنند اینکه چرا بزنند را هیچ کدام نمی دانستند اما این ذهنیت و در واقع این پارادایم بر انها و فکر آنها حاکم شده بود. یعنی چارچوبه ای که بر اساس آن فکر و عمل می کردند حتی اگر چرایش را نمی دانستند !

 

پارادایم ارسطویی

زمانی که ارسطو نظریات خود را در حوزه های مختلف بیان می کرد شاید فکر نمی کرد که این نظریات در حدود 2 هزار سال تفکر غالب جهان خواهد شد و دیگران همه در چارچوبه فکری که وی تدوین کرده بود به بحث و جدل علمی می پردازند و خروج از چنین چارچوبه ای و تفکر در خارج از چنین چارچوبه ای اصلا برای عده ای متصور نخواهد بود! تا بعد از رنسانس و پیدایش متفکرین و فیلسوفان عصر نوزایی و روشنگری فکر کردن خارج از پارادایم ارسطویی شاید گناهی نابخشودنی به حساب می آمد! 

ارسطو آنقدر فرضیات و نظریاتش را بر پایه های منطقی استوار کرده بود که کسی جرات نداشت به جنگ این منطق برود و متفکرین و دانشمندان ترجیح می دادند اگر نظری هم دارند با اتکا به فرضیات و نظریات ارسطویی آن را توجیه کنند. اما گذشت زمان چنان ناکافی بودن این نظریات را عیان کرد که بالاخره در قرون متاخر این پارادایم شکسته شد و جای خودش را به پارادایم های دیگری داد، پارادایم هایی که آنها هم چند صباحی حاکم و بعد شکسته شدند و این داستان همچنان ادامه دارد چرا که علوم در برابر آینده ناکامل و در برابر مقتضیات اینده بعضا درمانده اند!

 

پارادایم بطلمیوسی

بطلمیوس همان کسی بود که هیئت بطلمیوسی اش به یک پارادایم تبدیل شد. هیئتی که زمین را مرکز عالم می دانست و معتقد بود دیگر کرات و ستارگان به دور زمین در حال چرخش هستند! این پارادایم حدود 1000 سال بر جهان حکمفرما بود تا اینکه کپرنیک آن را در هم شکست و با محاسبات علمی عنوان کرد که این خورشید نیست که به دور زمین می گردد بلکه این زمین است که هم به دور خورشید می گردد و هم به دور خودش!!

این نظر چنان آشوبی در دنیای ان روز به راه انداخت که وی را به پای میز محاکمه کشاند! کپرنیک را مجبور کردند که بخاطر این نظر توبه کند و حرف خود را پس بگیرد اما او قبول نکرد چون به محاسبات علمی خود ایمان داشت! اما پارادایم بطلمیوسی چنان ریشه ای در افکار مردم دوانده بود که قبول نظری غیر از آن کفر محض تصور می شد و اینچنین بود که کپرنیک در آتش خشم منتقدین خود سوخت! بعله سوخت اما بعدا مشخص شد که حق با او بوده است!!

بسیاری معتقد بودند که کپرنیک حرف بیخودی زده است چرا که به وضوح روشن است هر روز خورشید از شرق طلوع و در غرب غروب می کند پس این خورشید است که به دور زمین می گردد و این را هر ادم امی و بیسوادی هم می داند و تازه تمام دانشمندان پیشین این را تایید کرده اند بخصوص ارسطو!!

 حتی مارتین لوتر کشیش اصلاح طلب  المانی که یکی از پایه گذاران پروتستانتیسم بود و از منتقدین تفکرات خشک کاتولیکی نتوانست این نظر را قبول کند و در انتقاد از نظر کپرنیک با یک مثال ساده آن را رد کرد! مثال هم این بود که گفتن اینکه  زمین در حال حرکت است مثل این می ماند که من سوار درشکه ام بشوم و از این نقطه به آن نقطه بروم و بعد ادعا کنم که این من نبوده ام که بر روی زمین حرکت کرده ام این زمین بوده است که در زیر پای من حرکت کرده است و حضار هم در تایید نظرات لوتر و در استهزاء نظرات کپرنیک فقط قاه قاه می خندیدند!

بعدها گالیله هم نظریه کروی بودن زمین را مطرح کرد و اتفاق مشابهی افتاد با این تفاوت که او قبول کرد توبه کند و از محضر دادگاه بخاطر حرفها و نظریات احمقانه اش عذرخواهی کند نظریاتی که بعدها درستی اش به اثبات رسید!

عمر پارادایم ها کوتاه تر می شود

پس پارادایم را چارچوبه فکری غالب می دانیم که بر اساس ان همه اتفاقات را تحلیل و بررسی می کنیم مثل ماجرای فیزیک نیوتنی و نظریه نسبیت انیشتنی و نظریات جدیدتری که هم در حوزه علوم انسانی و هم علوم پایه به ظهور می رسند و مسائل را توجیه و تبیین می کنند اما نقص آنها بعدا در مواردی مشخص می شود و نظریات جدیدتری می ایند که این نقص را رفع و برای آن توجیه و روش علمی می آورند و می شوند پارادایم جدید که مکمل و جایگزین پارادایم های قبلی بوده اند.

در حوزه مدیریت ما مدیریت کلاسیک را داشتیم نظریات امثال تیلور را که به پارادایم در حوزه مدیریت تبدیل شد و سالها در این حوزه توانست مثمر ثمر باشد اما بعدها ناکافی بودن آن و نگاه صرفا مکانیکی آن به موضوع مدیریت بدون توجه به نیازهای انسانی مدیران و کارکنان سبب شد که نهضت روابط انسانی بیاید و بعد از آن سایر نظریات مدیریتی که یکی پس از دیگری آمدند و ضعف نظریات قبلی را رفع کردند و تبدیل به پارادایم جدیدی شدند!

آنچه مشخص است عمر پارادایم ها در حال کوتاه شدن است. در حوزه های مختلف علمی هر روز کشفیات و نظریات و مقتضیات جدیدی در حال وقوع است و این سبب شده است که پاردایم ها مرتب در حال تغییر و جایگزینی باشند و این البته چیز بدی نیست!

از پارادایم انقلاب اسلامی تا پارادایم اعتلای اسلامی

بعد از انقلاب پارادایم فکری ما انقلاب اسلامی بود. تمام کتابها ، سخنرانی ها، تحلیل ها و تبیین ها در این حوزه شکل می گرفت و البته نامفید هم نبود اقتضای زمان خودش بود که اتفاقا توانست در دنیای آن روز هم اثر گذار باشد و ثابت کند که پارادایم امپریالیسم آنقدر ها هم پارادایم نیست و می توان خارج از آن پارادایم هم ادامه حیات داد. پاردایم انقلاب اسلامی اثر خودش را امروز بعد از 30 سال نشان داده است اما آیا ما نباید به فکر پارادایم های جدید تری باشیم؟! آیا نظریات اول انقلاب ما که مرتب به آن استناد هم می شود در خیلی از موارد پاسخگوی نیاز امروز ما هم هست؟ و آیا این پارادایم برای ما و آینده ما کافی است؟

 به نظر می رسد ما بجای کوبیدن بر طبل انقلاب اسلامی و دسته بندی آدمها به انقلابی و ضد انقلابی و چرخیدن در دور باطل و بیهوده این سالها باید به دنبال تبیین پارادایم اعتلای اسلامی باشیم. پارادایمی که بر بنای پاردایم انقلاب اسلامی ساخته می شود. یعنی ما پارادایمی را که در دنیا ایجاد کردیم را کامل خواهیم کرد و به اقتضائات زمان هم پاسخگو خواهیم بود و این راهی ندارد جز اینکه ما به دنبال پارادایم اعتلای اسلامی با اتکا به پارادایم انقلاب اسلامی باشیم. الگوی ایرانی – اسلامی پیشرفت که چند صباحی است توسط رهبری عنوان شده است را که یادتان هست؟

کاش دست برداریم از بعضی روحیاتی که اول انقلاب اقتضاء زمان ایجاب می کرد اما امروز این روحیات جوابگوی نیاز روز نیست چون شرایط ما شرایط دیروز نیست.

باور کنید هیچ وقت شکسته شدن پارادایم ارسطویی به معنی غلط بودن همه نظریات ارسطو نبود و جایگاه او و نظریات او برای همیشه تاریخ خواهد درخشید اما پاردایم ارسطویی شکست چون اقتضاء و نیاز زمانه تغییر کرده بود و این یک واقعیت عینی است.

امروز ما با مسائل دیگری درگیر هستیم دغدغه امروز ما ایجاد یک کشور اسلامی و یک جمهوری اسلامی نیست ما از این مرحله عبور کرده ایم. امروز باید بدنبال این باشیم که کشور را به رشد و عدالت و پیشرفت برسانیم و به عنوان یک الگو ( بخوانید الگوی اسلامی- ایرانی) در دنیا مطرح باشیم. نیاز امروز ما لجاجت و شور حماسی در حوزه مسائل سخیف سیاسی نیست. نیاز امروز ما انگ چسباندن به این و آن به عنوان ضد انقلاب و منافق و تکنوکرات و سازشکار و .... نیست. نیاز امروز ما تبیین راه و روش پیشرفت و استقرار عدالت است. وقتی کشوری به پیشرفت و عدالت رسید و این توامان اتفاق افتاد بدانید که هیچ قدرتی توان بر انداختن چنین کشوری را نخواهد داشت در غیر اینصورت سرنوشت ما سرنوشت شوروی خواهد بود که در عرصه پیشرفتهای فضایی به موفقیت های چشمگیری دست یافت اما از درون فروپاشید چرا که مردم باید بخاطر مایحتاجشان در صف های طویل می ایستادند! چرا که مردم حق اظهار نظر نداشتند، حق مالکیت، حق زندگی شاد در کنار خانواده، حق تلاش برای بدست آوردن پول بیشتر و هزینه کردن در راه رشد و رفاه.... پیشرفتهای علمی هیچ  گاه لزوما منتج به پیشرفت و عدالت اجتماعی نخواهد شد!

و این درس بزرگی برای ماست...

اضافات:

- ما نیاز به باز تعریف داریم! در حوزه های مختلف و این امر با پرخاشگری و تندخویی سازگار نخواهد بود بعدا از شهید بهشتی در این مورد خواهم نوشت. نیاز به طمانینه داریم!

- اقای روحانی یادت باشد حتی در اعتدال ورزیدن هم باید اعتدال ورزید! در غیر اینصورت حقی ناحق خواهد شد!

- هر چه سعی کردم خلاصه اش کنم نشد! چقدر حرف در مورد پارادایم دارم!