پارادایم چیست؟!

روانشناسان 5 میمون را در یک قفس قرار دادند و در وسط قفس چهارپایه ای قرار دادند که بر روی ان یک موز قرار داشت. به محض اینکه یکی از میمون ها برای خوردن موز اقدام می کرد از بالای سلول اب سردی بر روی هر 5 میمون ریخته می شد که برای انها خوشایند نبود این باعث شد که بعد از مدتی هر کدام از میمون ها که برای خوردن موز به سمت چهار پایه می رفت 4 میمون دیگر به او حمله کنند و از ترس ریخته شدن اب سرد او را کتک بزنند. بعد از مدتی موز بر روی چهار پایه بود و 5 میمون به زندگی عادی خود بدون توجه به موز مذکور ادامه می دادند!

روانشناسان یکی از میمون ها را خارج و میمون جدیدی را وارد قفس کردند، میمون تازه وارد به محض دیدن موز بر روی چهار پایه به سمت موز شتافت اما با واکنش شدید سایر میمون ها مواجه شد! 4 میمون دیگر میمون جدید را به شدت کتک زدند و البته می دانستند هم برای چه کتک می زنند اما میمون جدید نمی دانست دقیقا برای چه کتک می خورد! بعد از مدتی میمون جدید هم فهمید که نباید به سمت موز رفت اما چرایش را خبر نداشت اب سردی هم با نخوردن موز در کار نبود و این چنین شد که او هم بی خیال موز مذکور شد!

روانشناسان میمون دوم را از قفس خارج کردند و میمون جدیدی را وارد کردند و اتفاق مشابهی افتاد اینجا میمون جدید الورود نمی دانست دقیقا برای چه کتک می خورد یکی از ان 4 میمون هم نمی دانست برای چه کتک می زند اما 3 میمونی اولیه می دانستند برای چه میمون جدید را که قصد خوردن موز را داشته کتک می زنند!

این روند همینطور ادامه پیدا کرد تا در نهایت میمون پنجم یعنی اخرین بازمانده از 5 میمون اولیه که در جریان اب سرد بعد از خوردن موز بود هم از قفس خارج شد و میمون جدیدی وارد شد و دوباره داستان تکرار شد اینجا دیگر نه هیچ کدام می دانستند برای چه می زنند و نه میمون تازه وارد می دانست برای چه می خورد فقط می دانستند که هر میمونی که نزدیک موز شد باید 4 میمون دیگر او را بزنند اینکه چرا بزنند را هیچ کدام نمی دانستند اما این ذهنیت و در واقع این پارادایم بر انها و فکر آنها حاکم شده بود. یعنی چارچوبه ای که بر اساس آن فکر و عمل می کردند حتی اگر چرایش را نمی دانستند !

 

پارادایم ارسطویی

زمانی که ارسطو نظریات خود را در حوزه های مختلف بیان می کرد شاید فکر نمی کرد که این نظریات در حدود 2 هزار سال تفکر غالب جهان خواهد شد و دیگران همه در چارچوبه فکری که وی تدوین کرده بود به بحث و جدل علمی می پردازند و خروج از چنین چارچوبه ای و تفکر در خارج از چنین چارچوبه ای اصلا برای عده ای متصور نخواهد بود! تا بعد از رنسانس و پیدایش متفکرین و فیلسوفان عصر نوزایی و روشنگری فکر کردن خارج از پارادایم ارسطویی شاید گناهی نابخشودنی به حساب می آمد! 

ارسطو آنقدر فرضیات و نظریاتش را بر پایه های منطقی استوار کرده بود که کسی جرات نداشت به جنگ این منطق برود و متفکرین و دانشمندان ترجیح می دادند اگر نظری هم دارند با اتکا به فرضیات و نظریات ارسطویی آن را توجیه کنند. اما گذشت زمان چنان ناکافی بودن این نظریات را عیان کرد که بالاخره در قرون متاخر این پارادایم شکسته شد و جای خودش را به پارادایم های دیگری داد، پارادایم هایی که آنها هم چند صباحی حاکم و بعد شکسته شدند و این داستان همچنان ادامه دارد چرا که علوم در برابر آینده ناکامل و در برابر مقتضیات اینده بعضا درمانده اند!

 

پارادایم بطلمیوسی

بطلمیوس همان کسی بود که هیئت بطلمیوسی اش به یک پارادایم تبدیل شد. هیئتی که زمین را مرکز عالم می دانست و معتقد بود دیگر کرات و ستارگان به دور زمین در حال چرخش هستند! این پارادایم حدود 1000 سال بر جهان حکمفرما بود تا اینکه کپرنیک آن را در هم شکست و با محاسبات علمی عنوان کرد که این خورشید نیست که به دور زمین می گردد بلکه این زمین است که هم به دور خورشید می گردد و هم به دور خودش!!

این نظر چنان آشوبی در دنیای ان روز به راه انداخت که وی را به پای میز محاکمه کشاند! کپرنیک را مجبور کردند که بخاطر این نظر توبه کند و حرف خود را پس بگیرد اما او قبول نکرد چون به محاسبات علمی خود ایمان داشت! اما پارادایم بطلمیوسی چنان ریشه ای در افکار مردم دوانده بود که قبول نظری غیر از آن کفر محض تصور می شد و اینچنین بود که کپرنیک در آتش خشم منتقدین خود سوخت! بعله سوخت اما بعدا مشخص شد که حق با او بوده است!!

بسیاری معتقد بودند که کپرنیک حرف بیخودی زده است چرا که به وضوح روشن است هر روز خورشید از شرق طلوع و در غرب غروب می کند پس این خورشید است که به دور زمین می گردد و این را هر ادم امی و بیسوادی هم می داند و تازه تمام دانشمندان پیشین این را تایید کرده اند بخصوص ارسطو!!

 حتی مارتین لوتر کشیش اصلاح طلب  المانی که یکی از پایه گذاران پروتستانتیسم بود و از منتقدین تفکرات خشک کاتولیکی نتوانست این نظر را قبول کند و در انتقاد از نظر کپرنیک با یک مثال ساده آن را رد کرد! مثال هم این بود که گفتن اینکه  زمین در حال حرکت است مثل این می ماند که من سوار درشکه ام بشوم و از این نقطه به آن نقطه بروم و بعد ادعا کنم که این من نبوده ام که بر روی زمین حرکت کرده ام این زمین بوده است که در زیر پای من حرکت کرده است و حضار هم در تایید نظرات لوتر و در استهزاء نظرات کپرنیک فقط قاه قاه می خندیدند!

بعدها گالیله هم نظریه کروی بودن زمین را مطرح کرد و اتفاق مشابهی افتاد با این تفاوت که او قبول کرد توبه کند و از محضر دادگاه بخاطر حرفها و نظریات احمقانه اش عذرخواهی کند نظریاتی که بعدها درستی اش به اثبات رسید!

عمر پارادایم ها کوتاه تر می شود

پس پارادایم را چارچوبه فکری غالب می دانیم که بر اساس ان همه اتفاقات را تحلیل و بررسی می کنیم مثل ماجرای فیزیک نیوتنی و نظریه نسبیت انیشتنی و نظریات جدیدتری که هم در حوزه علوم انسانی و هم علوم پایه به ظهور می رسند و مسائل را توجیه و تبیین می کنند اما نقص آنها بعدا در مواردی مشخص می شود و نظریات جدیدتری می ایند که این نقص را رفع و برای آن توجیه و روش علمی می آورند و می شوند پارادایم جدید که مکمل و جایگزین پارادایم های قبلی بوده اند.

در حوزه مدیریت ما مدیریت کلاسیک را داشتیم نظریات امثال تیلور را که به پارادایم در حوزه مدیریت تبدیل شد و سالها در این حوزه توانست مثمر ثمر باشد اما بعدها ناکافی بودن آن و نگاه صرفا مکانیکی آن به موضوع مدیریت بدون توجه به نیازهای انسانی مدیران و کارکنان سبب شد که نهضت روابط انسانی بیاید و بعد از آن سایر نظریات مدیریتی که یکی پس از دیگری آمدند و ضعف نظریات قبلی را رفع کردند و تبدیل به پارادایم جدیدی شدند!

آنچه مشخص است عمر پارادایم ها در حال کوتاه شدن است. در حوزه های مختلف علمی هر روز کشفیات و نظریات و مقتضیات جدیدی در حال وقوع است و این سبب شده است که پاردایم ها مرتب در حال تغییر و جایگزینی باشند و این البته چیز بدی نیست!

از پارادایم انقلاب اسلامی تا پارادایم اعتلای اسلامی

بعد از انقلاب پارادایم فکری ما انقلاب اسلامی بود. تمام کتابها ، سخنرانی ها، تحلیل ها و تبیین ها در این حوزه شکل می گرفت و البته نامفید هم نبود اقتضای زمان خودش بود که اتفاقا توانست در دنیای آن روز هم اثر گذار باشد و ثابت کند که پارادایم امپریالیسم آنقدر ها هم پارادایم نیست و می توان خارج از آن پارادایم هم ادامه حیات داد. پاردایم انقلاب اسلامی اثر خودش را امروز بعد از 30 سال نشان داده است اما آیا ما نباید به فکر پارادایم های جدید تری باشیم؟! آیا نظریات اول انقلاب ما که مرتب به آن استناد هم می شود در خیلی از موارد پاسخگوی نیاز امروز ما هم هست؟ و آیا این پارادایم برای ما و آینده ما کافی است؟

 به نظر می رسد ما بجای کوبیدن بر طبل انقلاب اسلامی و دسته بندی آدمها به انقلابی و ضد انقلابی و چرخیدن در دور باطل و بیهوده این سالها باید به دنبال تبیین پارادایم اعتلای اسلامی باشیم. پارادایمی که بر بنای پاردایم انقلاب اسلامی ساخته می شود. یعنی ما پارادایمی را که در دنیا ایجاد کردیم را کامل خواهیم کرد و به اقتضائات زمان هم پاسخگو خواهیم بود و این راهی ندارد جز اینکه ما به دنبال پارادایم اعتلای اسلامی با اتکا به پارادایم انقلاب اسلامی باشیم. الگوی ایرانی – اسلامی پیشرفت که چند صباحی است توسط رهبری عنوان شده است را که یادتان هست؟

کاش دست برداریم از بعضی روحیاتی که اول انقلاب اقتضاء زمان ایجاب می کرد اما امروز این روحیات جوابگوی نیاز روز نیست چون شرایط ما شرایط دیروز نیست.

باور کنید هیچ وقت شکسته شدن پارادایم ارسطویی به معنی غلط بودن همه نظریات ارسطو نبود و جایگاه او و نظریات او برای همیشه تاریخ خواهد درخشید اما پاردایم ارسطویی شکست چون اقتضاء و نیاز زمانه تغییر کرده بود و این یک واقعیت عینی است.

امروز ما با مسائل دیگری درگیر هستیم دغدغه امروز ما ایجاد یک کشور اسلامی و یک جمهوری اسلامی نیست ما از این مرحله عبور کرده ایم. امروز باید بدنبال این باشیم که کشور را به رشد و عدالت و پیشرفت برسانیم و به عنوان یک الگو ( بخوانید الگوی اسلامی- ایرانی) در دنیا مطرح باشیم. نیاز امروز ما لجاجت و شور حماسی در حوزه مسائل سخیف سیاسی نیست. نیاز امروز ما انگ چسباندن به این و آن به عنوان ضد انقلاب و منافق و تکنوکرات و سازشکار و .... نیست. نیاز امروز ما تبیین راه و روش پیشرفت و استقرار عدالت است. وقتی کشوری به پیشرفت و عدالت رسید و این توامان اتفاق افتاد بدانید که هیچ قدرتی توان بر انداختن چنین کشوری را نخواهد داشت در غیر اینصورت سرنوشت ما سرنوشت شوروی خواهد بود که در عرصه پیشرفتهای فضایی به موفقیت های چشمگیری دست یافت اما از درون فروپاشید چرا که مردم باید بخاطر مایحتاجشان در صف های طویل می ایستادند! چرا که مردم حق اظهار نظر نداشتند، حق مالکیت، حق زندگی شاد در کنار خانواده، حق تلاش برای بدست آوردن پول بیشتر و هزینه کردن در راه رشد و رفاه.... پیشرفتهای علمی هیچ  گاه لزوما منتج به پیشرفت و عدالت اجتماعی نخواهد شد!

و این درس بزرگی برای ماست...

اضافات:

- ما نیاز به باز تعریف داریم! در حوزه های مختلف و این امر با پرخاشگری و تندخویی سازگار نخواهد بود بعدا از شهید بهشتی در این مورد خواهم نوشت. نیاز به طمانینه داریم!

- اقای روحانی یادت باشد حتی در اعتدال ورزیدن هم باید اعتدال ورزید! در غیر اینصورت حقی ناحق خواهد شد!

- هر چه سعی کردم خلاصه اش کنم نشد! چقدر حرف در مورد پارادایم دارم!