هویجوریات

- بالاخره اومدیم و دوباره مجاور آستان مقدس شدیم. بماند که کلا ما آدمها بی چشم و روییم اما راست می گفت که پشیمانی بر گناه افضل از غرور بر ایمانه!

- چیزی از خورشید می ماند باقی نمونده، کتابِ به شدت خوبیه، فضای ارام و دلنشینی داره و در ضمن حال و هوای حکومت صفوی رو خیلی خوب تصویر و ترسیم میکنه. فقط یک اشکال در این کتاب دیدم اون هم اینکه ملامحسن فیض کاشانی و فیاض لاهیجی که هر دو داماد ملاصدرا بودند جزو شاگردان شیخ بهایی ذکر شده اند در حالی که تا اینجای داستان نامی از خود ملاصدرا در زمره شاگردان شیخ جبل عامل نیست و تازه لقب فیض و فیاض را آن دو بعد از مفتخر شدن به دامادی ملاصدرا توسط وی کسب کردند و پیش از آن به این نام شناخته نمی شدند. و دامادی این دو در دوران پس از تبعید ملاصدرا بود بنابراین برخلاف آنچه که در داستان اومده در دوران شاگردی شیخ بهایی اسم این دو ملا محسن فیض و فیاض لاهیجی نبوده طبیعتا!( خودم میدونم اشکالم خیلی سختگیرانه است ولی کتابهای خوب ارزش نقدهای سختگیرانه رو دارند!)

- محفل فیلسوفان خاموش که مشروح نامه های یک دختر 11 ساله به نام نورا با پروفسور ویتوریو هوسله بود رو وقتی خوندم تصمیم گرفتم اگر روزی خدا بهم دختر داد این کتاب رو در 11 سالگی بهش هدیه بدم! قبلا هم تصمیم داشتم دنیای سوفی رو در 14 سالگی بهش هدیه بدم. حالا مشکل اینجاست که محفل فیلسوفان خاموش پسانوشتی بر دنیای سوفی است!! یعنی باید اول دومی را خواند و بعد اولی را! این روزها با خودم فکر میکنم اگر سوفی 11 ساله بود و نورا 14 ساله این مشکل به راحتی حل می شد! اسمش رو میذاشتم نورا و بعد صدایش می کردم نورائی(!) بیا بابا!و کتاب رو بهش هدیه می کردم. و چه میشه اگه روزی خدا بهم پسر داد اسمش رو بذارم محمدصدرا، به احترام محمدصدرای شیرازی و وقتی بزرگتر شد صداش کنم صدرائی(!) بیا بابا و بعد مردی در تبعید ابدی رو بهش هدیه بدم!

- حالا تصور کنید تو قطار(ازین توربو ها) 4 تا خانم پشت سرت چیلیک چیلیک تخمه آفتابگردون بشکونن و عطرش رو با هوا آمیخته کنن و تو هم با این اخلاق گندت از صدای شیکوندن تخمه و از بوی تخمه آفتابگردون متنفر باشی و حالت تهوع بهت دست بده که هیچ هدست هم بزنی تو گوشت و صداشو تا ته زیاد کنی به امید اینکه تحریک شدید حس شنوایی حس بویایی ات رو از کار بندازه!!

- امروز 3 روز پیرتر شدم!

- این روزها «سنن النبی» علامه را می خوانم.

- مهر، ماه شما نیست، ماه همه است. علی الخصوص که در این ماه با ولادت با سعادت ما ثابت شد که 13 عدد نحسی نیست!

- دیروز دو روز پیرتر شدم، نپرس چرا!

- لیسیانتوسای سفید رو دسته ای 3000 تومن رو هوا میزنن بعد لیسیانتوسای بنفش اون بنده خدا مونده رو دستش!

- جالبه بدونید همه ی پشه ها نیش نمیزنن فقط پشه های ماده نیش میزنن، اساسا هر موجودی ماده اش مردم آزاره() اینم بگم که ماده موجودات با موجودات ماده خیلی فرق دارن!

- حیفم میاد این جمله از کتاب نوشیدن مه در باغ نارنج رو نذارم:" خر به امید گرما زیر این آفتاب نشست و از سرما مرد!"

- هفته دفاع مقدسه و حالا که کشیده شدم به حال و هوای کتاب بذارید کتاب «اشک آخر» سید هاشم حسینی رو بهتون معرفی کنم که داستانش مربوط به فضای سالهای بعد از انقلاب و دفاع مقدسه و قلمش شدیدا بر جگر میشینه و سوزش عمیقی رو بعد از خوندنش در ناحیه قفسه سینه احساس می کنید.(انتشارات سوره مهر)

- پسرخاله کوچیکه معتقده شیرین گندمک رو هرچی به آخرش میرسی شیرین تر میشه! ( این بچه ها چه حرفهای نابی میزنن بعضی وقتا، کاش زندگی ما هم مثل شیرین گندمک بود!)

اضافات:

- قرار بود این پست در مورد مختار باشه ولی انشالله پست بعدی.

- از اونجایی که این روزا بی حوصله ام کامنت دونی رو به نشانه اعتراض به حیدر میرزا میبندم!

- خبر آمد خبری در راه است.

پس نگاشت:

به ...:"۲۵. مودب باش دوست من!"

 

پیشنهادی به احمدی نژاد پیش از سفر به نیویورک

بی مقدمه به سراغ اصل مطلب می روم. یکی از قوانینی که در دنیا متداول است اما در ایران به هیچ وجه متداول نیست قانون حق کپی رایت است. اما در این قانون با همه ی نکات مثبت و قابل دفاعش إن قلت هایی هم وجود دارد. یکی از این ان قلت ها عدم رعایت حق مالکیت معنوی توسط کشورهای پیشرفته است. به این معنا که بسیاری از نخبگان علمی کشورهای جهان سوم وقتی تحصیلات خود را تا مقاطع دانشگاهی در کشور خود ادامه می دهند توسط کشورهای پیشرفته شناسایی و جذب شده و تحصیلات تکمیلی خود را در آنجا به پایان می رسانند و نهایتا جذب شرکتهای بزرگ اقتصادی دنیا می شوند. با فکر ها، ایده ها و علم این نخبگان عموما از جهان سوم بسیاری از تکنولوژی های نو وارد بازار می شود و همان شرکتها طبق قانون کپی رایت محصولشان را در جهان به فروش می رسانند در حالی که هیچ حقوقی برای کشوری که ان نخبگان را در مهد خود پرورش داده و به رشد رسانده است در نظر گرفته نمی شود. البته این حق نخبگان است که آمال و آرزویشان را در هر کجا که میخواهند جستجو کنند اما نباید حقوق کشورهای مادر که این نخبگان متعلق به آنند نادیده گرفته شود، و در این بین کشورهای جهان سوم بیش از سایر کشورها متضرر می شوند چرا که فرار مغزها در آنها بیشتر است. ایران هم یکی از کشورهایی است که بسیاری از نخبگانش جذب کشورهای پیشرفته شده اند اما در این میان هیچ چیزی عاید ما نشده است. در حالی که این نخبگان قانونا تحت مالکیت معنوی ایران هستند.

این موضوعی است که ماهاتیر محمد چندین بار در سخنرانی های خودش مطرح کرده است اما لازم است روسا و رهبران سایر کشورها نیز بر این موضوع تاکید و اصرار ورزند تا بلکه حقوق از دست رفته کشورهای صاحب نخبه و کمتر پیشرفته جهان نیز قدری تامین شود.امیدوارم رئیس جمهور در سخنرانی خود اشاره ای هم به حق مالکیت معنوی کند.

اضافات:

- حق مالکیت معنوی را اول بار در کتاب از هیچ تا اوج که مجموعه ای از سخنرانی های ماهاتیر محمد بود خواندم.

- شنبه بالاخره عازم مشهدم و دعاگو...

- پست بعدی رو از مشهد میزنم. یه پست در مورد مختار ابوعبید ثقفی. هدیه پیش از شروع سریال مختارنامه!

- این پست میخواستم از رمزی کلارک بنویسم که نشد بماند برای بعد.

بی ربط(!):

"خوزه ارنستو مدلين" در مکزیک بدنیا آمد. 18 ساله بود که به همراه 5 نفر دیگر به جنیفر ارتمان و الیزابت پنا دو دختر 14 و 16 ساله تجاوز کردند و بعد آنها را به قتل رساندند. از آنجایی در بیش از 35 ایالت از 50 ایالت امریکا حکم اعدام اجرا می شود. دادگاه شهر تگزاس خوزه ارنستو مدلین رئیس گروه را به اعدام محکوم کرد. این حکم 15 سال بعد در 5 آگوست 2008 وقتی که خوزه ارنستو  33 سال داشت به اجرا درآمد. اما اجرای این حکم در حالی بود که "بان كي مون" دبير كل سازمان ملل متحد و ديوان بين‌المللي دادگستري در خواست تعویق اجرای این حکم را داشتند!(شرح ماوقع در ویکی پدیا)

ما مدعی خون کلام الله ایم!

تقدیم به خدایی که خون کتابش را بر زمین ریختند:

چون پرده دریدند همه عصیان ها

میراث خوران این ابوسفیان ها*

هتک حرم عهد الهی کردند

آن آدمیان که نه؛ همان حیوان ها!

 ..............................................

حالا کلام خدا را ریز می کنی؟

یاد توحش عامل چنگیز می کنی؟

افسار پاره کرده به تاریخ سر بزن

داری حماقت خسرویِ پرویز می کنی!

 ..............................................

برخیز که تا غسل شهادت بکنیم

از هرچه یزید، هتک حرمت بکنیم

برخیز که با شعار هل من ناصر

با دست خدای خویش بیعت بکنیم**

 ..............................................

ما پاره ای از جنبش حزب الله ایم

دلسوختگان کوی ثار الله ایم

آمیخته با روح خمینی هستیم

ما مدعی خون کلام الله ایم

 ..............................................

وقتی که سوخت دیده ام از دور بینا بود

حال دلم آشفته تر از طور سینا بود

ققنوس از خاکستر خود می کشد پَر باز

برگی که سوخت آیه ی «إنا فتحنا» بود...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* قابل توجه شیوخ عرب!

** فَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَجَاهِدْهُم بِهِ جِهَادًا كَبِيرًا...

 ..............................................

اضافات:

- رونوشت به سید رضا والا ... بسم الله...

- دیدن این فیلم را هم توصیه می کنیم! (با تشکر از حسام الدین)

و هیتلر می خواست نقاش شود + تصویر نقاشی

آدولف هیتلر رهبر حزب نازی که همه او را به قساوت قلب می شناسند از اول هم زیاد اهل درس نبود. بیشتر به هنر علاقه داشت. در نوجوانی خانواده اش او را به وین فرستادند تا در مدرسه هنرهای زیبا در وین ثبت نام کند. آدولف جوان به نقاشی علاقه مند بود. او می خواست روزی هنرمند مشهوری شود. در وین از او خواستند تا یک نقاشی بکشد و ارائه دهد تا استعداد او را بسنجند و او هم نقاشی زیر را در سال ۱۹۱۰ کشید. اما مسئولین مدرسه با این بهانه که نقاشی او بی روح است از پذیرش او سر باز زدند و به او پیشنهاد کردند که در رشته معماری ادامه تحصیل دهد. شاید اگر آن روز آنها آدولف جوان را در مدرسه هنرهای زیبا پذیرفته بودند تاریخ هیچگاه روزهای تلخ جنگ جهانی دوم را تجربه نمی کرد. البته بعضی معتقدند تاریخ گریز ناپذیر است و حتی اگر هیتلری هم وجود نمی داشت باز کس دیگری جای او را پر می کرد! به هر حال سرگذشت هیتلر نشان داد که هنرمندها و هنر دوست ها هم می توانند روزی طلایه دار دیکتاتوری در جهان شوند!

                 

تصاویر زیر را هم در ویکی پدیا دیدم که یکی نقاشی هیتلر در ۱۹۱۴ ازمحوطه قدیمی اقامتش در مونیخ است و دیگری تصویر دوران طفولیت هیتلر(جالبه که از بچگی گردی صورت و چشمان گشاده اش همین طور بودند!) 

      

اضافات:

- این پست به هیچ وجه سیاسی نبود!!

- یه تصویرم بود از دوران کودکی اش در کنار همکلاسی هاش که حسش نبود بذارم! البته خیلی هم واضح نبود چون تو ردیف آخر ایستاده بود!

- الان خبر قرآن سوزی در آمریکا رو خوندم. حرکتی باید کرد...

نمونه ای از آزاد سازی قیمتها

حذف کوپن مرغ و یارانه ای که پرداخت نشد!

در سالهای دفاع مقدس خیلی از اجناس و مواد غذایی بخاطر وضعیت اضطراری آن زمان بصورت کوپنی در کشور عرضه می شد. یکی از کالاهایی هم که بصورت کوپنی در کشور عرضه می شد مرغ بود. در آن سالها و سالهای بعد گوشت مرغ به عنوان یکی از مواد غذایی ارزشمند در جامعه به حساب می آمد. بسیاری از مردم بخاطر وضعیت مالی نامطلوب مرغهای کوپنی خود را یا قسمتی از آن را در بازار آزاد با قیمتی بالاتر به فروش می رساندند تا از این راه درآمدی کسب کنند. با روی کار آمدن دولت سازندگی در سال 1369 دولت تصمیم گرفت مرغ را از لیست اجناس کوپنی خارج کند و یارانه آن را بطور مستقیم به مردم پرداخت کند. البته وعده پرداخت مابه التفاوت هیچ گاه به وقوع نپیوست و مردم هم از این تصمیم دولت به شدت نگران و ناراحت بودند اما با این حال این تصمیم یک اثر خیلی بزرگ داشت. تصمیم دولت در واقعی کردن قیمت مرغ و خارج کردن این کالا از حالت جیره بندی و خروج نسبی دولت از بحث مرغ و اعمال سیاست نظارتی سبب شد که بسیاری از صاحبان سرمایه به سرمایه گذاری در صنعت مرغداری روی بیاورند و همین امر باعث بالا رفتن تولید گوشت مرغ در کشور گردید و اکنون بعد از گذشت بیش از 20 سال تاثیر آن به وضوح مشخص شده است و مرغ به قوت لایموت ایرانیان بعد از برنج تبدیل شده است. سوال اینجاست اگر آن روز این تصمیم برای مرغ اتخاذ نشده بود امروز ما چه وضعیتی داشتیم؟!

قصه ی پر غصه ی سیمان

سالها بود که سیمان به یکی از مسائل مهم در کشور تبدیل شده بود. این محصول که در سبد حمایتی دولت قرار داشت بصورت سهمیه ای و با قیمت تعاونی در کشور توزیع می شد و با اینکه میزان تولید بیش از نیاز کشور بود باز هم این بازار شاهد نا بسامانی های زیادی بود. مردم در برخی شهرها برای گرفتن 10 پاکت سهمیه سیمان ساعت ها علاف می شدند تا این محصول را به قیمت تعاونی دریافت کنند و بقیه سیمان مورد نیازشان را هم بصورت آزاد با قیمتهای دو تا سه برابر بیشتر از قیمت تعاونی از بازار سیاه تامین می کردند. در سال منتهی به خروج سیمان از سبد حمایتی در سال 87 قیمت هر پاکت سیمان در بازار آزاد در بعضی شهرها تا 14000 تومان هم رسید. وجود سهمیه دولتی سبب رانت بالای این محصول و تشکیل بازارهای سیاه هم شده بود بطوری که بعضی از افراد در این حیص و بیص سودهای میلیاردی بدست می آوردند و تولید کنندگان، مردم و سازندگان ساختمان هم به شدت از وضعیت سیمان و سیستم توزیع گله مند بودند. با این حال بیش از 15 سال بود که بحث خروج سیمان از سبد حمایتی در کشور مطرح بود اما این تصمیم به دلیل وجود مخالفان جدی در کشور به محاق رفته بود. جدای از رانت خوارانی که از این راه میلیاردها تومان سود به جیب می زدند خیلی از مردم و حتی انبوه سازان با آزاد سازی قیمت سیمان و خروج این محصول از سبد حمایتی دولت مخالف بودند و گمان می کردند با خروج سیمان از سبد حمایتی فاجعه ای در کشور رخ خواهد داد، فاجعه ای که در نهایت دولت را مجبور به عقب نشینی خواهد کرد. با این حال دولت در سال 87 در یک تصمیم جهادی با توافق و گرفتن تضمین سیمان مورد نیاز کشور با تولیدکنندگان این محصول، سیمان را از سبد حمایتی خارج کرد. این تصمیم نه تنها سبب فاجعه نشد بلکه سبب از بین رفتن بخش عمده ای از رانت بازی ها و واسطه گری ها در این بازار شد و قیمت سیمان را هم به ثبات نسبی رساند و قیمتها را به نسبت قبل(میانگین هر پاکت  8500 تومان در بازار آزاد) تا نصف کاهش داد. تاثیر خروج سیمان از سبد حمایتی سالها بعد مشخص نشد بلکه برای روشن شدن تاثیر مثبت این تصمیم تنها 3 ماه زمان کافی بود.

اضافات:

- سالها پیش که دولت به زحمت قیمت بنزین را از لیتری 60 تومان به 65 تومان افزایش می داد تا مردم هم خیلی ناراضی نباشند پدران ما سرخوش از بنزین 65 تومانی باک های پیکانهایشان را تا خرخره پر می کردند و سر مست از شتاب پیکان تر و تمیزشان(!) آینده ما را سوخت می کردند و دود... امروزمان را فدای آن روزمان کردیم، حواسمان باشد فردایمان را فدای امروزمان نکنیم!

- دولت باید در آزاد سازی قیمتها نقش یک پدر مشفق رو برای مردم بازی کنه نه یک پدر مستبد، پدر مشفق شکلات رو با کتک از دست بچه نمی گیره، با لبخند این کار رو میکنه، حتی اگر نتیجه یکی باشه!

- برای اثر بخشی اجرای این طرح 3 تا 5 سال زمان نیاز است. و از آن به بعد هر سال اثرش بیش از قبل خواهد شد. انشاالله...

- در باره تورم هم قبلا اینجا نوشته بودم.

- قسمتی از کتاب ترجیع بندی برای شاعران جوان:« درست است که زنها زیاد جور کشیده و می کشند، ولی همین که شوهر کردند یا هوس ونگ ونگ بچه به سرشان می زند، یا مبل های آنچنانی، یا خوشگذرانی همه روزه و یا هر سه!»

ماجرای تحقیر شوروی با هواپیمای اجاره ای توسط یک جوان 19 ساله + فیلم

در 28 مه سال 1987 واقعه ای عجیب در دنیا رخ داد که بازتابهای زیادی در رسانه های جهان داشت. ماتیاس روست جوان 19 ساله اهل آلمان غربی شاید از سر رو کم کنی و شور جوانی بود که با یک هواپیمای اجاره ای سسنا172 یک موتوره از هلسینکی پایتخت فنلاند حرکت کرد و با گذشتن از سیستم دفاع هوایی شوروی در میدان سرخ مسکو در نزدیکی کاخ کرملین هواپیما را به زمین نشاند. جالب اینکه این اتفاق دقیقا در روز «مرزبانان»  که به افتخار هوشیاری کسانی که از مرزهای شوروی در برابر جاسوسان و مهاجمان خارجی پاسداری می کردند به این نام نامگذاری شده و تعطیل رسمی بود به وقوع پیوست و باعث تحقیر شوروی در دنیا شد. شدت این تحقیر به حدی بود که گورباچف مجبور شد مارشال سرگي سوکولف وزير دفاع شوروي و نيز فرمانده نيروي هوايي را از سمت خود برکنار کند. اما این دو نفر تنها قربانیان نبودند بلکه 2000 افسر دیگر هم از کار اخراج شدند. جالب تر اینکه ماتیاس روست گواهی نامه پرواز خود را پاییز 1986 گرفته بود و هنوز چند ماهی بیشتر از گرفتن این گواهینامه نمی گذشت و او یک خلبان آماتور به حساب می آمد. بد نیست بدانید نیروی هوایی شوروی پیش از آن یک هواپیمای جاسوسی «یو-2» ایالات متحده و جت مسافربر پرواز 007 کره جنوبی را ساقط کرده بود و همه دفاع هوایی شوروی را خلل ناپذیر می دانستند.

 ماتیاس روست در دادگاه

بعد از فرود ماتیاس روست در میدان سرخ مسکو او را بازداشت کردند و به جرم تهدید حریم هوایی شوروی به 4 سال حبس محکوم شد. اما بعد از سپری کردن 432 روز در کمپ کارگران شوروی آزاد شد و به آلمان غربی بازگشت. در مدتی که در زندان مسکو حبس بود 10 کیلو وزن کم کرد و هر دو ماه یکبار والدینش برای دیدنش به مسکو می رفتند، والدینی که خیلی از دست پسرشان عصبانی بودند. ماتیاس نقشه اش را با کسی در میان نگذاشته بود چرا که فکر می کرد خانواده و دوستانش مانع انجام این کار می شوند. او می گوید در آن سن و سال خیلی سیاسی بوده است و علاقه مند به ارتباط بلوک شرق و غرب - ارتباط گورباچف و رئیس جمهور ریگان - او می خواست با به پرواز در آوردن هواپیما پیام آور صلح در جهان باشد بدون اینکه تمایلی به اندیشیدن در مورد عواقب این کار داشته باشد! پس از وقايعي كه براي روست در آلمان پيش آمد مدرك پروازي‌اش را از وي گرفتند، با اين حال روست چندي بعد در يكي از كشور‌هاي آمريكاي جنوبي مدرك پروازي گرفت. بعدها او با دختر یک بازرگان چای هندوستانی آشنا شد و به آیین هندو در آمد. او بارها از قانون سر پيچي كرد و حتي يك بار که در بیمارستان بستری بود به پرستار پیشنهاد بیرون رفتن و خوردن قهوه را کرد که با ناسزا گویی پرستار روبرو شد و وی را با ضربات چاقو زخمي كرد اما خودش گفت که نمی تواند به یاد بیاورد که در آن لحظه چه اتفاقی افتاد. ماتیاس روست دچار مشکلات روانی شده بود او یک ماجراجوی نادم است چرا که سالها بعد در مصاحبه‌اي گفت: نمي‌دانم چه چيزي بر من چيره شده بود. از همه افرادي كه به نوعي به آن‌ها آزار رسانده‌ام معذرت مي‌خواهم.روست مي‌خواهد اين واقعه را نيز مانند آنچه پس از فرود در مسكو برايش اتفاق افتاده بود را از حافظه پاك كند.

ماتیاس روست 20 سال بعد

 

 

 

 

 

 

وی در سال 1994 دوباره به روسيه بازگشت و مورد استقبال قرار گرفت اما مدتي بعد ناپديد شد و احتمال مرگ وی مي رفت تا اينکه مشخص گرديد وی در فروشگاهي در مسکو مشغول بکار شده است. او هم اکنون و با گذشت بیش از 20 سال از آن حادثه با همسر دوم خودش آتنا در شهر کوچکی در نزدیکی هامبورگ زندگی می کند.

                   

اضافات:

- این ماجرا رو اول بار در کتاب بلوک شرق دیوید پیتروزا خوندم، اما با یه سرچ تو نت اطلاعات بیشتری رو بدست آوردم.

- اگر فیلم اجرا نشد چند بار کلید پلی رو بزنید انشالله که اجرا میشه، علیه یتوکل المتوکلون!

- تورو خدا ببینید چه چیزایی سرچ میکنن میان تو این وبلاگ!(+)

- لیموی تازه رو اگر تو دهان مرده بچکونید زنده میشه، اکسیریه این لیموی تازه، اکسیر حیات!

- کلک ladybird رو  هم کندم!

- اینم تصویر میز کنار تختم که وقتی چش از خواب باز کردم باهاش مواجه شدم، فقط ماه مبارکه و جای یه لیوان چای اون گوشه خالی!

خوبست گاهی مرد باشیم!

استاد زبانمان بود می گفت یکی از شاگردهای کلاسم برای گرفتن تابعیت به یکی از کشورها سفر کرده بود. در آنجا بعد از رویت مدارک و انجام مراحل اداری مصاحبه ای هم بصورت حضوری با او ترتیب داده بودند. در این مصاحبه یکی از سوالات این بود که ایا شما در کشورتان سوء سابقه ای هم داشته اید؟ تا حال برای موردی بازداشت یا مثلا سابقه کیفری داشته اید؟ پاسخ این خانم منفی بود اما اشاره کرده بود که فقط چندبار وی را به بهانه بی حجابی بازداشت کرده اند و بعد گفته بود که این هم چیز مهمی نیست چون در کشور شما حجاب اجباری نیست وگرنه من هیچ سابقه سوء رفتار خاصی ندارم که با موازین و قوانین کشور شما همخوانی نداشته باشد! اما واکنش طرف مصاحبه هم جالب توجه است چرا که به ان خانم گفته بود با موازین کشور ما ندارد با موازین کشور شما که دارد! آن طرف مصاحبه کننده از پذیرش تقاضای تابعیت آن خانم سر باز زده بود و گفته بود مهم این نیست که قوانین کشور شما با قوانین سایر کشورها تفاوت دارد، مهم این هم نیست که شما به عنوان یک شخص چقدر قوانین کشورتان را قبول دارید، مهم این است که وقتی قانونی در کشوری وضع شد همه به آن قانون احترام بگذارند و حدود و ثغور آن را رعایت کنند که شما این کار را نکرده اید و ما متاسفیم که نمی توانیم با تقاضای شما برای تابعیت موافقت کنیم!

نکته اینجاست که نگاه اقا یا خانم مصاحبه گر نگاهی قانون محور و با کمی اغماض فرهنگ محور بوده است و نه یک نگاه اعتقاد محور یعنی حتی اگر بخواهید غیر اعتقادی هم به موضوع نگاه کنید باز هم جای تامل دارد!

از شلوار جین آبی تا چادر مشکی

یادم می آید در دهه هفتاد و با توجه به فضای فرهنگی آن زمان وقتی یک نفر شلوار جین تنگ می پوشید بعضی از مقدس مآبان و حتی نامقدس مآبان وی را به سخره می گرفتند و القابی چون رپی و سوسول و بچه خوشگل و ... نثارش می کردند و های های میخندیدند. خب فضا سالها بعد عوض شده بود الان چندسالی است که بعضی جریان معکوس به راه انداخته اند و دختران محجبه را بواسطه سر کردن چادر به سخره می گیرند و القابی چون امل ، کلاغ سیاه، القاعده و... را نثارشان می کنند. نکته اینجاست که آنهایی که دیروز دیگری را به دلیل پوشیدن شلوار جین به سخره می گرفتند و کسانی که امروز بعضی را بخاطر پوشیدن چادر به سخره می گیرند هیچ تفاوت ماهوی با هم ندارند و تفاوت فقط در ظواهر است و نه در بواطن! اساسا موافق نبودن با یک مسئله و به سخره گرفتن آن مسئله دو مقوله جدا از هم اند. و درد وقتی بیشتر می شود که کسی را بخاطر عقیده اش به سخره بگیرند و نه صرفا بخاطر ظاهرش!

«اي كساني كه ايمان آورده‏ايد نبايد گروهي از شما گروه ديگر را استهزا كند، شايد آنها از اينها بهتر باشند، و نه زناني، زنان ديگر را استهزا کنند شايد آنان بهتر از اينان باشند، و يكديگر را مورد طعن و عيبجوئي قرار ندهيد، و با القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد، بسيار بد است كه بر كسي بعد از ايمان نام كفر بگذاريد، و آنها كه توبه نكنند ظالم و ستمگرند.» (حجرات/۱۱)

چیزکی به نام غفلت!

نمیدانم با دیدن این تصویر  آزار و استهزاء زن فلسطینی توسط جوانان صهیونیست چه حسی به شما دست می دهد همین قدر می دانم که حس خوبی نیست. اما آیا حواسمان هست که گاهی خودمان هم حکم همین جوانان خودپسند صهیونیست را پیدا می کنیم؟ ما ایرانی ها عادت داریم پس از باران و زیر هشت که می بینیم بغض گلویمان را می گیرد، بعضی ها که رسما برای نقش مظلوم داستان گریه می کنند، عده ای هم سکته می کنند، بعضی هم که صبورترند بجای گریه بر نقش مظلوم داستان، نقش ظالم داستان را لعن و نفرین می کنند، حتی وقتی در یک فیلم یا سریال دیگر آن بازیگر نقش منفی را می بینند بخاطر ظلمی که در یکی از فیلمهایش کرده است فحش و فضیحت را بار بازیگر بینوا می کنند! اما در این حیص و بیص حواسمان نیست که در سریالی که خودمان نقش اصلی آنیم، یعنی سریال زندگیمان در این چهار روز دنیا گاهی وقتها چقدر شبیه همین بازیگر های نقش منفی می شویم. اعتقاد هم که نداریم خوب است گاهی فرهنگ داشته باشیم، ادب داشته باشیم، خوب است گاهی در زندگی مرد باشیم!

اضافات:

- این پست رو به امر ایشون نوشتم.

- البته تمسخر با طنازی میفرقه، تو تمسخر رنجش هست، نه بهتر بگم طنز مقدسه اما تمسخر..!

- این مرتضا کربلایی لو تو «مفید اقا» راست میگه، راست میگه حقیقت حامدانه رو...

- همین فردا پس فردا «محفل فیلسوفان خاموش» رو شروع میکنم این یعنی فقط یه کتاب تا «خورشید می ماند» فاصله دارم.

- شبهای قدرتان پربار...

هویجوریات

- یه داستان کوتاه داره مارکز به نام «ردّ خون تو برف» که تو این داستان یکی از شخصیتهای داستان به نام بیلی سانچز خطاب به نامزدش  یه جمله جالبی میگه که جدا جای تامل داره اونم اینکه:" مردهای واقعی شیرینی نمیخورن!" (البته من باید بستنی رو هم بهش اضافه کنم!)

- تو همون کتاب یه داستان دیگه هست بنام« فقط اومدم یه تلفن کنم» که این داستان جدا روی اعصابه و من خیلی از خوندنش لذت بردم و در عین حال حرص خوردم. جا داره یه فیلم از روش بسازن.

- بعد از بالا گرفتن انتقادات از رحیم مشایی احمدی نژاد رئیس دفتر خودش رو به عنوان نماینده ویژه رئیس جمهور در امور خاورمیانه منصوب کرد تا هم مشایی نهمین مسئولیتش رو بگیره و هم احمدی نژاد به همه منتقدین ثابت کنه که او یک احمدی نژاد واقعی است!

- حتی اگر در حالت وارونه هم قرار بگیرید غذا به سمت معده حرکت میکنه، قدرت خدا!

- در کتاب «جنگ ویتنام» نوشته فیلیپ گوین میخوندم که از سال 1965 تا 1972 جت های ایالات متحده تقریبا هشت میلیون تن بمب بر روی ویتنام ریختند، یعنی چهار برابرکل بمب های بکار رفته در جنگ جهانی دوم!

- شنیدیم که چند شب پیش حاج منصور از لفظ پفیوز در سخنرانیش استفاده کرده(راست و دروغش پای ناقل!)، چند هفته قبل هم معترضین به حضور محسن رضایی رو « کره خر!» خطاب کرده بود! سعید حدادیان هم سیاست مشابهی رو در پیش گرفته، البته من با نفس انتقادات این دو عزیز مشکلی ندارم اما معتقدم اگر بنا باشه در انتقاداتمون عفت کلام رو رعایت کنیم، ذاکرین اهل بیت باید پیش قراولان این کار باشند نه پس قراولان آن!

- چند روزه به طور جدی درگیر نقشه های شوم شدم، حالا هی بیاید بگید گِل بگیرن اون دهنتو با اون نقشه های شومت، ولی من به شما وعده میدم همزمان با افتتاح واحدهای مسکونی صنعتی ساز در پرند یعنی مهرماه و همزمان با سالروز ولادت خودمان( و نه خودشان!) از این نقشه های شوم پرده برداری خواهد شد. ( تو دلت فوش نده لامصب!)

- مدیونید اگر میتونید در طرح خانم معلم وبلاگستان مشارکت کنید از این کار طفره برید. حالا یه نفری پیدا شده داره از این ظرفیت وبلاگی برای عمل خیر استفاده میکنه شما خسّت به خرج می دید؟! این دنیا به کسی وفا نکرده بدبخت!

- حال می کنید من سیاسی نمی نویسم نه؟! شمام حال نکنید یه نفر هست که حال می کنه!

- یادتون باشه 3 تا کار رو تو زندگی قبل از 3 تا کار انجام بدید، چون بعدش دیگه خیلی مشکله:1- کتاب خوندن قبل از ازدواج 2- ارشد شرکت کردن قبل از ازدواج 3- زندگی کردن قبل از ازدواج!

- از همان دور که می آمد صدای پایش را شنیدم که گویی در دور دستها بر بال فرشتگان حمل می شد تا به اقیانوس خیال یک توهم سالوس درآید که از آستین قدرت مردمان دون و سودازده شهرهای سیاه  و خاکستریِ مترنم در آفتاب ظهرگاهی خواهد رسید!!! ( مجبور نبودید بخونید!)

اضافات:

- ولادت امام کریم مبارک.

- دلم هویجوریات می خواست. همین!