تا كي به كوير بحر، يا بر بخورد
بايد به مسيرهاي بهتر بخورد
اي كاش كه نامه اي براي مشهد
امروز به پست اين كبوتر بخورد

..................................................

سرچشمه پاك آبرو را ديدم
گنجينه‌اي از راز مگو را ديدم
از روزنه پنجره فولادت
من باغ و بهشت آرزو را ديدم

..................................................

ذكر است تكلم كبوترهايت
قربان تبسم كبوترهايت
اي كاش جوي نوك زده مي‌بودم من
در كاسه گندم كبوترهايت 
..................................................

وقتي كه حرف‌هاي نگفته سلام شد
ديگر نماند حرف و زيارت تمام شد
هي بغض كرد «واژه» كه عرض ادب كند
از ره رسيد «ابر»ي و ختم كلام شد 

..................................................

تازه دانستم نه با آب و نه با نان زنده‌ام
تازه فهميدم نه با جسم و نه با جان زنده‌ام
تازگي‌ها باورم شد اين كه مثل هر غريب
دورتر از خود دلي دارم كه با آن زنده‌ام ...!

..................................................

... آری، غزل بلند شد؛ اصلاً غزال شد
شاعر نوشت: « ضامن آهو » و لال شد!

اضافات:

 ... خود را کبوتر حرمش فرض می کنم
هرگز ندیده ام ز خودم خوش خیال تر!